سلام
ان شاء الله می خواییم از تابستون خط مقدم رو دوباره فعال کنیم.
برای این کار به چند تا نویسنده ی تازه نفس که البته واجد شرایط هم باشن نیاز داریم.
اگه هستی یا علی (ع) ...
khattemoghadam@yahoo.com
نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]

11- حسین (ع) مشعل دار عقلانیت الهی و عبودیت است اما حوسین بسیاری از کارهای خود را به نام عشق حوسین توجیه می کند و همه مبانی عقلی و شرعی را کنار می نهد و تکلیف را از دوش حوسینیان بر می دارد.
12- در ظهر عاشورای حسینی فقط صدای الله اکبر ... حی علی الصلوه شنیده می شود اما در عاشورای حوسینی نعره های حوسین حوسین به جنگ اذان می ایند .
13- عاصیان به مجالس حسین (ع) برای توبه و شفاعت می روند اما در مجالس حوسینی گنه کاران برای مجلس داری قدم می گذارند.
14- اگر از فقهای دین از مجالس حسینی بپرسین بدون هیچ شرطی می گویند : احسن الاعمال ... اما اگر از مجالس حوسینی بپرسیم می گویند : اگر وهن دین نباشد !
15- حرارتی که از حسین (ع) در قلب هاست "لن تبرد ابدا " اما حرارت حوسینی پس از یک شور حوسینی فروکش کرده و مبدل به شب خاطره و تعریف جک و قهقهه می شود .
16- همت مجالس حسینی کسب معرفت و شعور است ولی تلاش حوسینیان تنظیم بهتر صفها و همسانی ضربات و بالا و پایین پریدن ها و شدت بیشتر شور .
17- برای سوزاندن حسینیان موسیقی و اهنگ لازم نیست اما حوسینیها تا سبک نوحه معلوم نشود که پاپ است یا چیز دیگر حال خوشی پیدا نمی کنند .
18- حسین (ع) حسینیت خود را حفظ نمود حتی زیر گام اسب ها و خنجر کین دشمنان ، اما حوسین زیر ذره بین معرفت و امام شناسی خود را می بازد .
19- حسین (ع) برای شنیده شدن حرف هایش به چیزی نیاز ندارد اما حوسین برای جلب توجه بیشتر به بوق و کرنا و طبل و علم و کتل دست می یازد .
20- انکه در عاشورای محرم سال 61 هجری در کربلا بود حسین علیه السلام بود نه حوسین .
نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]
فرقهای زیادی بین واژه حسین (ع) و حوسین است اینها را می نویسم باشد تا ما حوسین را به جای حسین علیه اسلام مظلوم و معصوم ننگریم چرا که ان وقت :این ره که تو می روی به ترکستان است ...
1- اول اینکه حسین ع یکی بیشتر نیست اما حوسین متعدد است یعنی هر مداحی برای خودش یک جور حوسین دارد تا انجا که می گویند حوسین این مداح از حوسین ان مداح بهتر است !
2- حسین (ع) نماز را ولو در بحبوحه جنگ در اول وقت به پا می دارد ولی حوسین نماز صبح را فدای شب بیداری حوسینی خود می کند .
3- حسین (ع) انسان سازی می کند و ادم می خواهد ولو یارانش خود را مصداق " و کلبهم باسط ذراعیه با لوصید " می دانند اما حوسین با یارانش ذکر " من کلب حوسینم " را القا می کند و دیگر هیچ !
4- درد حسین (ع) حفظ دین و شرافت انسانی است اما تمام مصائب حوسین خلاصه می شود در عطش و سیراب کردن بندگانش .
5- حسین (ع) را باید از مطهری ها و شیخ جعفر شوشتری ها شناخت ولی حوسین را می شود لا به لای اواز و اشعار نا عالمان و نا عارفان جست .
6-حسین (ع) همیشگی است و برای هر لحظه زندگی الگویی کامل است اما حوسین فقط ده روز از سال خودنمایی می کند و بقیه سال بهانه ای است برای دور هم ایی دوستان قدیمی .
7- یاران حسین (ع) او را بنده خدا می دانند ولی حوسینیان نعره حوسین اللهی سر می دهند .
8- حسین (ع) تاثیر " یا حسین " را منوط به پاکی قلب و خلوص و اطاعت از خدا می داند اما حوسین می گوید : هر چه می خواهد دل تنگت بکن ولی " یا حوسین " فراموش نشود .
9- دوستان حسین (ع) ناخوداگاه خون گریه می کنند اما دوستان حوسین خوداگاه خودزنی و مجلس گرمی می کنند و اعلی درجات قرب را کثرت کبودیهای سر و سینه می دانند و بس .
10- حسین (ع) سحرگاهان با ناله های اسمانی خود بر روی سجاده عشق حلقه اتصال شب روز می شود ولی حوسین سحرها ...
(سحر امدم به کویت به شکار رفته بودی / تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی - ذکر اخر مجلس بعضی از مجالس حوسینی)
ادامه دارد ...
پی نوشت : این مطلب را مدتی قبل در جایی خواندم حیفم امد اینجا ننویسمش .
نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]
از هفته ی گذشته بارش برف در استان گیلان شروع شد این برف با برف سال 83 یک تفاوت عمده داشت و ان این بود که این بار برف در تمام شهرهای استان بارید برفی که مردم از ان خاطره خوشی نداشتند .
از همان روزهای ابتدای بارش برف استاندار گیلان در اکثر شهرهای استان حضور پیدا کرد و به صورت مستقیم با مردم صحبت کرده و از مشکلات انان با خبر شد و تا حدود زیادی باعث دلگرمی مردم شد همچنین امسال بعد از تغییر استاندار ،شاهد برنامه ریزی دقیقی از طرف استانداری بودیم که با سال 83 اصلا قابل مقایسه نیست .
یکی از مشکلات مردم استان این روزها پارو کردن سقف هایشان از برف است چرا که در گیلان سقف ها به شکل شیروانی هستند و همین باعث دشواری بیشتر کار شده است به همین دلیل دو نفر جان خود را از دست دادند و چندین نفر هم دچار مصدومیت شدید شدند در این بین افراد سودجو با گرفتن مبالغ 200 تا 300 هزار تومان از خانواده ها حاضر به پاک کردن برف سقف ها میشوند .
مشکل اصلی که بیشتر مردم در حال حاضر دارند بسته بودن بعضی جاده های اصلی و کوچه هاست تا جایی که مردم برای رفتن به سر کار یا منزل خود ساعت ها پیاده روی می کنند .همچنین افت فشار گاز و در مواردی قطع گاز لزوم صرفه جویی از گاز را دو چندان کرده است.
در این شرایط که فقط در انزلی بیش از یک متر برف باریده و نه تنها در گیلان که در تمام کشور هوا به شدت سرد شده است و مسئولین تمام تلاش خود را به کار بستند برای حل مشکلات ، مطمئنا کمبودهایی هست اما بهترین راه حل صرفه جویی و همدلی و دعاست .

نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]
فرمان حمله
در غوغای دود و اتش و گلوله ، فرمانده گردان دست راستش را با اسلحه بلند کرد تا فرمان حمله را صادر کند .
ترکشی دستش را از ارنج قطع کرد قبل از اینکه تمام گردان بفهمند با دست چپ دست قطع شده را بالای سر برده و فرمان حمله را صادر کرد .
زوار
به سختی روی ارنج هایش نیم خیز شد ، پتو را کنار زد ، مکثی کرد و خندید .
مجروح کناری با صدای گرفته ای پرسید :
برادر برای چی خندیدی ؟!
پاهام رفتم کربلا منو نبردن .
دست منم با پاهای تو رفته .
نوجوانی که چند تخت ان طرف تر خوابیده بود ،با صدای بلندی گفت :
نگران نباشید تو راه گم نمیشن ، چشمهای منم همراه اوناست .
تمام مجروحان اتاق خندیدند .
نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]
هوالحق
سلام دوستان ...
اینبار با یه گفتگو در خدمتیم!.... گفتگو با یک رزمنده... رزمنده ای که از سیزده سالگی رفته جبهه و همراه درس خوندن چندین و چند بار اعزام شده به مناطق مختلف ... و امروز با کلی یادگاری ... یادگاری هایی از شهدا ، همرزمانش، روزهای خط مقدم بودنش و یادگاری هایی از بمب وخمپاره و تیر و تفنگ... در کنار ما، همین نزدیکی با یادداشت های زیبا و داستان های خوندنیشون به روایتِ روایت های آسمانی اون روز ها می پردازن...
و اما الان... آقای امیر عباس جعفری ، درخواست خط مقدمی ها رو قبول کردن و به سوالات ما پاسخ دادن... البته قول هم ازشون گرفتیم که به سوالات دوستان ما (که شما باشید ) هم جواب بدن. از ایشون ممنونیم که وقتشونو در اختیار ما گذاشتن. بدون هیچ حرف دیگه بریم رو اصل مطلب و باهم گفتگو رو بخونیم:
اولین بار تو چه سنی و چه طور رفتین جبهه؟ با توجه به اینکه سنتون از سن قانونی کمتر بود .
به نام خدا به یاد خدا و برای خدا. با سلام خدمت شما و عزیزانی که این مصاحبه را با همدلی می خوانند. و با تشکر از شما. چهارده سالم تمام نشده بود که در کلاسهای امداد بسیج برای اعزام به جبهه شرکت کردم و در مرکز فوریتهای پزشکی بیمارستان نکویی قم، دورهی عملی را با موفقیت گذراندم. بعد از راضی کردن خانواده، در چند مرحله مجبور شدم از ترفند استفاده کنم و خودم را به عنوان یک نوجوان 17 ساله جابزنم. از دستکاری کردن کپی شناسنامه تا تحت تأثیر قرار دادن مسئولین اعزام نیروهای بسیجی. شرح مبسوطش را قبلاً نوشتهام که اگر مایل بودید می توانید مراجعه بفرمایید. مهم این بود که در آن شرایط که کشور مورد هجوم دشمنان اسلام قرار گرفته بود، به این نتیجه رسیده بودم که حتماً باید به جبهه بروم و اعتقاد قلبی داشتم که هیچ مانعی نمیتواند از تصمیمم جلوگیری کند. خدا را شکر که این توفیق نصیبم شد.
از جاهایی که رفتید بگید از مدتی که کلا تو جبهه بودین... از وظایفتون.
با توجه به اینکه هر سال یکی دو بار عازم جبهه می شدم، در مناطق مختلفی حضور داشهام. در غرب، ارتفاعات کانی مانگا و جبههی پنجوین عراق. جبههی مهران و شهرهای سرپل ذهاب و مریوان و سنندج و بانه و همچنین منطقهی عملیاتی حلبچه. و در جنوب هم در جبهههای شلمچه، فاو، طلائیه، جزایر مجنون. بعضی جبههها را بیش از یک نوبت بودهام. در جبهه بسته به نیاز هر اعزام کارهای مختلفی برعهده داشتهام. از امدادگری گرفته تا تک تیراندازی و بیسیمچی و پیک و حضور در کادر. در عملیات والفجر 8 هم قایقران بودم که دورهی جالبی بود.
از همرزمانتون بگین.. کدوماشون بیشتر تو ذهنتون موندن... بیشترین تاثیر رو روی شما داشتن؟
به جز شهید زینالدین که بدون شک هر کس ایشان را درک کرد تأثیر گرفت، شهید محمد وفایی زاده (وفایی) شخصیتی تأثیر گذار بودند و یادشان همیشه با من است. حتماً دستهی نماز شبخوانها را خواندهاید؟! تقریباً از تمام دوستان شهید درسهایی گرفته ام؛ هر چند که به عمل کار برآید. اگر بنا باشد بگویم، باید تمام دوستان شهید را – که کم هم نیستند – نام ببرم. اما برای نمونه میتوانم از این شهیدان بزرگوار یاد کنم: ابوالفضل بیتا، حاج احمد کریمی، سید محمد رضا فیض، حاج آقا دریاباری، حاج علی فردپور، دایی محمد بیطرفان، مجید مجدی زاده، محمد علی خوش یزدانی، حسن امجدی، محمد جواد گلفشان، محمد جواد پایانی، مرتضی کارگر شریف آبادی، محمد حسن کمیلی، تقی مولایی، علی احمدی، عباس حاجی زاده، علی هوشنگی، محمد باکمال، محمد بنیادی، جواد فخار، ... دلم می خواهد همین طور نام ببرم. خیلی زیاد اند. به رغم داشتن حافظهی خوب، اما معمولاً نام دوستان را فراموش میکنم، اما عجیب است که اسم شهدا را معمولا فراموش نمیکنم. اجازه بدهید از مرحوم فخرالدین حجازی هم نام ببرم که در سرپل ذهاب برای لشکر یک سخن رانی پرشور کرد و اثرش هنوز باقی است.
یه رزمنده ی جانباز که از 13 سالگی تو جبهه بوده الان دور و اطرافش چی می بینه؟ از جوونایی که سالهای جنگ رو یادشون نیست ... آینده ی ماها رو چطور می بینه؟
آینده روشن است و به لطف خدا موج خودسازی و علاقه به پیشرفت در عرصههای مختلف هویداست. البته درصد کمی از جوانها رفاه طلب و پرتوقع شدهاند که بنا به شرایط روزگار و جو موجود است. تهاجم ، شبیخون و ناتوی فرهنگی دشمن هم در این زمینه بی تأثیر نبوده، اما باید یادمان باشد که شیطان فقط از راه ضعفهای خود ما میتواند نفوذ کند و اگر جوانهای ما ارتباطشان با خدا مستحکم باشد و برای عزت و اعتلای شخصیت خودشان دل بسوزانند، دشمن هیچ غلطی نمیتواند بکند.
از کی شروع به نوشتن کردید؟
اگر منظورتان داستان نویسی است، از 11 سالگی. معلم ورزشمان به نام آقای حسن امجدی شهید شده بود. یک تکگویی نوشتم که نمیدانستم به شدت به داستان نزدیک است. توسط یکی از معلمینم برای کیهان بچهها ارسال شد و با یکی دو تغییر مختصر به چاپ رسید. از کودکی شعر می گفتم که هنوز هم گاهی از این جسارت ها میکنم، که به قول حضرت امام – رضوان الله علیه - «شاعر اگر سعدی شیرازی است / بافتههای من و تو بازی است». البته حضرت امام به معنای واقعی شاعر هم هستند، و این بیتشان زبان حال امثال بنده است. در زمینه سرودن و نوشتن، به فضل خدا اگر موفقیتی بوده، بیشتر برمیگردد به مطالعات من در کودکی و نوجوانی. بیشترش را مدیون پدر هستم که تا الفبا را یاد گرفتم دیوان خواجه را داد دستم و گفت برایم بخوان. داستان را هم مدیون شهید ابوالفضل بیتا هستم. با آن کتابخانهی نقلی در مسجد فرهنگ قم و مطالعهی فراوان داستان.
... نظرتون در مورد وضعیت فعلی ادبیات دفاع مقدس چیه؟
ادبیات دفاع مقدس مظلوم است. هم به واسطهی اینکه خیلی کم کار شده، هم به این دلیل که برخی از فعالان این عرصه نقض غرض می کنند و هم اینکه شعارهای غلطی در این باره نهادینه شده. مثلاً برخی می گویند که متولی دولتی لازم نیست، که خودشان هم نمیفهمند چه می گویند! یا برخی با ادعای واقعیتگرایی، واقعیتها را مثله کردهاند. یا اینکه بعضیها با این شعار که همهی شخصیتها خاکستری هستند، برای مردان حماسه ساز ما (به معنای واقعی کلمه) اشکالتراشی می کنند. درد زیاد است. خود ما آن همه قصور داریم که خجالت می کشیم حرف بزنیم. یک بار برای دیدار خصوصی نویسندگان با مقام معظم رهبری دعوت شدم. خجالت کشیدم بروم. به آن برادر رابط عرض کردم که مگر با چند تا اثر و چند تا رتبهی کشوری میتوانیم بگوییم که یک غلطی کردهایم؟ گفتم اگر جلسه مختص نویسندگان نبود با سر شرفیاب می شدم، اما خجالت میکشم بیایم و بگویم نویسنده هستم. به هر حال درد زیاد است و بنده هنوز هم یک حرکت عمیق و امیدبخش نمی بینم. بگذریم، خجالت میکشم بیش از این در این باره بگویم.
خیلی از کسایی که تو جنگ نبودن در واقع سنشون نمی رسید که تو جنگ حضور داشته باشن در مورد دفاع مقدس داستان می نویسن .... به نویسنده ها معمولا میگن از چیزایی که حسشون کردین بنویسین... شما به عنوان نویسنده ی دفاع مقدس که تو جنگ حضور داشتین ، به این بچه ها چی میگین؟....چه توصیه ای می کنین؟
ببینید. اصولاً هنر یعنی انتقال یک حس تجربه شده. یعنی اگر هنرمند حسی را دریافت نکرده باشد، نمیتواند آن را منتقل کند. اما این تجربه گاه مستقیم است و گاه غیر مستقیم. نویسندهی جوان باید آن قدر با مفاهیم و اتفاقات دفاع مقدس - با واسطه - همنشینی کند که به آن حس برسد. آن وقت هر مقدار که رسید، به همان اندازه بنویسد نه بیشتر. با یک سطل ماست نمیتوان دریا را دوغ کرد. به صورت مکانیکی هم نمیتوان داستان نوشت، روایت باید واقعا هنرمندانه باشد. مهارت نویسندگی هم باید باشد. نویسندگی راه میان بر ندارد. مطالعه و آموزش از زندگی نویسنده قابل حذف نیست. با حس و با محتوای صرف نمیتوان داستان خلق کرد و با مهارت تنها هم نمیتوان کاری از پیش برد. فن داستان نویسی و محتوا باید مثل دو بال در خدمت داستان قرار بگیرد و از هر کدام به تنهایی کاری برنمیآید. از طرفی کسی هم که حسی را تجربه میکند باید در بیانش صادق باشد و خودش شخصیت سالمی داشته باشد. هستند کسانی که خود زمانی در جبهه جنگیدهاند، ولی آثارشان به گونهای است که اگر کسی نداند خیال می کند تولید دشمن است. بدتر از همه اینکه این کار را با یک دروغ بزرگ همراه می کنند، یعنی با ادعای واقعیتگرایی!
و اما وبلاگ. از کی به دنیای وبلاگ نویسا وارد شدین.... از اولین وبلاگتون بگین...
قبل از اینترنت کاربر اینترانت بودم. زمانی که هنوز وبلاگ نویسی باب نشده بود و از اوایل کار پایگاه اطلاع رسانی شارح (دفتر تبلیغات اسلامی حوزهی علمیهی قم) با آن آشنا شدم. یک شبکهی بی.بی.اس (متنی) هم داشت، با انجمنهای متنوع. چند تا از دوستان اصرار داشتند که من هم عضو شوم و در انجمنها بنویسم. به دلیل اینکه اتلاف وقت میدانستم، با کلی اصرار از طرف دوستان بالاخره عضو شدم و تا وقتی که بی.بی.اس شارح فعال بود بنده هم حضور داشتم، اما با تعطیلی بی.بی.اس و رونق گرفتن شبکه وب شارح، از آن فاصله گرفتم.
مدت کمی از تولد وبلاگهای فارسی گذشته بود. یکی از شاگردانم گفت وبلاگ دارم و آدرسش را داد تا ببینم. قبل از اینکه یکی از یادداشتهایش را به صورت کامل بخوانم، رفتم و یک وبلاگ ساختم و فی البداهه چند خط طنز نوشتم، با این مضمون که اگر چنین قابلیت رایگانی در نت هست، ما از شاگردانمان شایستهتر هستیم که وبلاگ داشته باشیم.
شما وبلاگای زیادی هم دارید.. کدوم یکیشون بهترینشونه؟
بهترین را نمیدانم. اما از میان معرفی شدهها همیشه یکی اصلی بوده. الآن هم در تمام پایگاههای میزبان وبلاگ هایی دارم که روایتهای آسمانی وبلاگ اصلیام است.
اصلا چرا وبلاگ رو انتخاب کردین؟
ببینید بنده خیلی کارها را از روی تکلیف انجام دادهام. نمیگویم همیشه تشخیصم درست بوده، اما همیشه تکلیفمدارانه عمل کردهام. برای خودم وبلاگ نویسی را اتلاف وقت میدانم. دلیل هم دارم. در بهترین حالت شلوغترین وبلاگ بنده میانگین 400 بازدید کننده داشته. اگر یک مطلب یک هفته در صدر باشد، با این استقبال عالی، 2800 نفر آن را می بینند که خیلیها هم کامل نمیخوانند. اگر من وقتم را برای کتاب بگذارم که چاپهای متعدد میخورد و مورد توجه بیشتری خواهد بود و برد روانی هم دارد، ارجح است. حتی نوشتن برای یک روزنامه با شمارگان صد تا دویست هزار نسخه اثرگذارتر است. اما در مورد وبلاگ معتقدم باید حرکتی جدی و پردامنه انجام شود. طرحها و پیشنهاداتی هم به دوستان دادهام. هر جا هم حرکت خوبی بوده، سعی کردم کمک کنم و اگر تذکری به نظرم رسیده دریغ نکردهام. اما با وجود چشماندازهای امیدوار کننده، هنوز یک حرکت کم نقص و تاثیرگذار را شاهد نیستیم؛ این است که در حد خود تلاش می کنم کار کوچکی را انجام دهم و برخی طرحها را هم فدای این احساس تکلیف کنم. همین الان نگاشتن یکی دو فیلمنامه را به تاخیر انداخته ام و یک پیشنهاد از یک روزنامه پرشمارگان را معلق گذاشته ام تا چند تا وبلاگ، از جمله همین روایتهای آسمانی به روز شود.
یه کم از نظرتون در مورد وبلاگ... وبلاگ نویسا و به خصوص وبلاگای مذهبی بگین.
خوش بختانه وبلاگ نویسان مستعدی در این عرصه فعال اند که امیدوارم این جبهه یک متولی عاقل و مخلص دولتی هم پیدا کند. به دوستان وبلاگ نویس توصیه میکنم که اولا خدا را ملاک عمل قرار دهند. دوستیها، از جمله دوستیهای اینترنتی اگر در جهت رضایت باری تعالی نباشد پشیزی نمیارزد. و بعد دوستان مطالعه را فراموش نکنند. آن هم مطالعهی هدفدار، با برنامه و با مشورت با اساتید. باید خیلی بیش از آنکه مینویسند مطالعه کنند و البته با تفکر و ژرف روی، مفاهیم را نهادینه کنند. نوشتن باری به هر جهت و دل خوش کردن به تعریف دوستان، ارزشی ندارد. باید به خاطر خدا نوشت، و کار برای رضای پروردگار باید به بهترین شکل باشد.
شما الان پیام رسان همرزمان شهیدتون هم هستین ... انتظار شهدا چیه؟
شهدا انتظارشان را در وصیتنامههایشان گفتهاند. ما مرامشان را روایت میکنیم. شهدا خود را فنای در معبود کردند. اولین انتظارشان همین خداجویی و اخلاص است. و بعد شما نمیتوانید یک وصیتنامه پیدا کنید که از ولایت فقیه نگفته باشد. همه هم توقع داشتند راهشان ادامه یابد تا اسلام پاینده و پیروز و سرفراز باشد.
الان تو چه پستی دارین می جنگین؟... اصلا الانم جنگه؟
به جز چند روز در هفته که برای امرار معاش مشغول امور روزمره هستم، بقیه اش را صرف نوشتن میکنم. داستان و فیلمنامه. البته کارشناسی ادبی و تدریس هم جزو برنامههای بنده است. زندگی یک میدان بزرگ نبرد است. شیطان هم که دشمن قسم خوردهی بنی آدم است. شیطان بزرگ هم که ناتوی فرهنگی را سازمان دهی کرده و جنگ روانی هم به راه انداخته است. در اطراف کشورمان هم که لشکرکشی کرده. بعضی مشکلات خانگی هم وجود دارد که اگر مواظبت نکنیم یک جبهه داخلی هم گشوده خواهد شد. با این حساب بله شکی نیست که شرایط کاملاً جنگی است، اما زندگی ادامه دارد و با امید به یاری پروردگار به تکلیف خود عمل می کنیم.
یه دعا برای کسایی که الان این متن رو دارن می خونن:
امیدوارم خدای تبارک و تعالی لحظاتی را که به مطالعه این متن و تفکر در باره آن اختصاص می دهند، جزو عبادت خودش محسوب فرماید.
حالا ازماچه سوالی رو شما می خواین بپرسین ... از مخاطبای خط مقدم... از بلاگرا...
---
یکی از خاطرات شیرینتونو از جبهه برامون تعریف کنید
در تثبیت خط شلمچه بعد از عملیات کربلای پنج، دشمن دست به پاتک شدیدی زده بود. آتش از آتش می رویید! واقعهی عظیمی بود. داخل سنگر پست، پشت دژ نشسته بودیم و ناهار میخوردیم. بعد از ناهار یکی از دوستان به نام حمید بلندی به شوخی گفت :«الهم الرزقنا ترکشً قلیله و مرخصیً طویله!». چند دقیقه بعد یک ترکش خمپاره به اندازهری یک عدس به گونهاش خورد که مجبور بود به خاطرش به پشت جبهه برود. میخندید و همه شگفت زده شده بودیم.
حرف آخر با شما ...
شرمنده شهدا هستیم و فقط با شهادت است که از این شرمندگی بیرون می آییم. صمیمانه از خدای تبارک و تعالی آرزوی شهادت می کنم .

***
نوشته شده توسط : اسما
نظرات دیگران [ نظر]